X
تبلیغات
رایتل

دقیقه

میان آنچه خدا آفریده است از هیچ دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشاده ست

یکشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 02:22 ق.ظ

عباس، یتیمان کوفه


با کاسه های شیر آمده اید و صف کشیده اید اینجا، جلوی خانه ی همبازی پیرتان، تا شاید برخیزد و باز، بازوان خیبر گشایش را بازیچه ی معصومیت کودکانه تان بکنید.

قربان چشم های نگران تان که پیا پی در اضطراب دوباره یتیم شدن، خیس می شوند.

قربان قلب های کوچک تان که در این شهر بی روح، تنها سرمایه ی پدرمان (و پدرتان)، همین قلب هاست.

و همین است که او هم،

حالا

با همین ضعف مضاعفش و با تمام ناخوشی اش و با وجود این فرق شکافته، هر از چندی که به هوش می آید، زیر لب سراغ شما را می گیرد.

یکریز قسم مان می دهد به شما.

رفیق زخم خورده تان -حتی در این کشاکش ماندن و رفتن-  بی تاب شماست.

اما...

اما این روزها را و این خاطرات را به خاطر بسپارید.

زمان می گذرد.

شما جوان می شوید و من نیز.

بیست سال و اندی بعد

دیگر شما کودکانی یتیم نیستید.

آن روز شما جوانان رشید این شهرید.

بیست سال و اندی بعد

اگر ردی از خاطرات این روزها در خاطرتان باقی ماند،

بگویید  

به دیدن کودکی یتیم

که به طمع گوشواره گوشش را پاره کرده اند

چه می کنید؟

عباس به فدای  اشک های امروزتان

که قطره قطره در کاسه های شیرتان می چکد.

بگویید

آن روز

آیا

کسی از شما

به کاسه آبی

عطش و اضطراب آن کودک را

فرو می نشاند؟

 

ج b ی getdivbutton class=