X
تبلیغات
رایتل

دقیقه

میان آنچه خدا آفریده است از هیچ دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشاده ست

دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 07:17 ب.ظ

قیمت قلم

دوباره حکومت به کُما رفت و سر و کله ی طرف پیدا شد. شده بود کبوتر پرقیچی دستگاه. در یک چنین بلبشوهایی ماموریت داشت، امثال ما را جَلدِ حکومت کند و خیالشان را از بابت این قلم، راحت. پس از مدتها زنگ زد و دعوتمان کرد به صرف شام. به اتفاق اهل و عیال. 

دوسیه اش دیگر برایمان رو بود. لابد پیشنهاد تازه ای در آستین داشت و شاید به فکر کولی گرفتن دوباره ای. از سالها قبل می شناختیمش. صابونش را دو سه باری به شکم مالیده بودیم. هر بار هم جز ندامت نصیبی نبردیم. خوب بلد بود با قرطاس بازی، قلممان را نردبان بقال بازی اش بکند. قلممان که حرمتی دارد در چشم و دلمان. 

اول بار قضیه آن سناتور بود که ترجمه ای عق زده بود و سپرد انتشاراتی طرف منتشرش کند. طرف هم آن به اصطلاح ترجمه را دستمان داد، تا یعنی اصلاحش کنیم. به کمک عیال. قراردادی هم بین خودمان نوشتیم. متنش هنوز موجود است. القصه جناب سناتور آنقدر گهمالی کرده بود که مجبور شدیم کلاْ از نو، متن لاتین را به فارسی برگردانیم و در اصل، ترجمه خودمان را به نام سناتور نابلد، بفرستیم زیر چاپ. کتاب که در آمد، طرف آدرسی گذاشت کف دستمان که: «آدرس منزل سناتور است. می خوهد ببیندت. حکماْ می خواهد تشکری کرده باشد». راست می گفت. تشکر کرد. به یک بسته اسکناس ده تومانی. معادل هزار تومان. خیلی بود. خصوص برای ما که آق معلمی بودیم، هشتمان همیشه گرو نُهمان. مثل خوابگردها، گیجاویج، بسته تشکر را گرفتیم و از منزل سناتور زدیم بیرون. اما حالا در چشم خودمان شده بودیم سگی که اربابش بابت شیرین کاری اش، با تکه استخوانی و یا ته مانده ی سفره ای تشویقش کرده بود. هرچه تلاش کردیم، خودمان را قانع کنیم که خق الزحمه است، نتوانستیم. تعارف که نداریم. حق السکوت بود. از خانه سناتور تا بنگاه طرف، همه اش نق می زدیم سر خودمان که: «خاک بر سرت. تو را هم خریدند. تو هم قلمت را کار چاق کن معاملات از ما بهترون کردی. قلم تو را هم خریدند».  

به هر حال اهانتی شده بود به ما. از جانب سناتور. از جانب طرف. با چراغ سبزی که خودِ الاغ مان نشان داده بودیم. وقتی گله ی آن اهانت را پیش طرف بردیم، تازه کشف به عمل آمد که بابت حق دلالیِ معامله ای که جوش زده بود، سناتور پانصد یا هزار تن کاغذ انتشاراتی اش را در مجلس سنا از گمرک معاف کرده بود. اینچنین بود که ما حالیمان شد، آن سفره ای که ته مانده اش به ما رسید، چه لقمه حرامی بر آن سِرو می شد.  

      

سربند این قضیه رفت و آمدمان را با او کم کردیم. تا اینکه باز سراغ گرفت و این بار هم با پیشنهادی تازه. که می خواهیم کتابی منتشر کنیم. «مردان خود ساخته». بزرگانی چون جمال زاده و تقی زاده و ... هر یک چیزی می نویسند. در شرح حال بزرگی. تو نیز راجع به گاندی قلمی بزن و حق التحریرت را بگیر. هرچه قضیه را بالا و پایین کردیم، ان قلتی نتوانستیم به آن بگیریم. کتاب اما که درآمد، تازه فهممان بیجک گرفت که زمین گیر چه چاله ای شده ایم. شده بودیم سیاهی لشکر کارناوالی که امثال محمد رضای پهلوی در آن دلقکی می کردند. اسممان را به عنوان نویسنده، نشانده بودند جفتِ محمد رضا و گاندیِ بخت برگشته ی استعمار ستیز هم، به عنوان «مردی خود ساخته»، در ردیف رضاخان قلدر. 

این بار کارم با طرف به فحش و فضیحت کشید. خوشمزه طلبکار بودنش بود که: «بد کردم تو را با حکومت آشتی دادم؟ برای ماموران امنیتی قابل تحملت کردم» و الخ. تقصیر خودمان بود. فراموش کرده بودیم حکمت انسیِ «لا یلسع العاقل...» را.  

بعد از این ماجرا البته، چند باری به تلافی آن دامها، قلممان را بر سرش کوبیده بودیم و چند جایی، پته اش را روی آب ریختیم. اما کفاف نمی داد. آخر، کینه ی این قسم بازی دادنها، با تیزاب هم از دل کنده نمی شود...  

این بود که وقتی تلفن زد و برای شام دعوتمان کرد، پذیرفتیم. شاید زهرمان را حداقل با حرفی به او بپاشیم. «می آییم، سورت را می خوریم، حرفمان را هم به جایش می زنیم». 

خانه اش شمیران بود. بالای هتل هیلتون. شامی خوردیم و اشربه ای نوشیدیم و گپی و گفتی. و ما حوصله مان سرآمده بود و منتظر، که پیشنهادش را روی دایره بریزد. و او (که زیادی هم نوشیده بود) ناغافل درآمد که: «تمام کارهایت را حاضرم در ۲۰ هزار نسخه منتشر کنم». 

 دیگر حاضر نبودیم سگمان را هم بدهیم او اَخته کند. چه برسد که کتابهایمان را منتشر کند. از طرف دیگر شرح قرتی بازی ها و معاملاتش، سرمان را درد آورده بود. باید مجلس را تمام می کردیم. این بود که جواب دادیم: «همان یکبار که در چاه ویل نسخ فراوان سرکار رفتیم، کافی بود». 

و از او اباطیلی از این دست که: «آخر تو برای که می نویسی؟ و چرا می نویسی؟ و من به فرهنگ این ملت خدمت کرده ام و...» کلی روده درازی دیگر. 

و از ما به سیم آخر زدن که: «حتماْ برای این نمی نویسم که تو میلیونر شوی و... اگر تو باشی که خوب بلدی با پول آمریکایی ها کتاب ضد آمریکایی در بیاوری و... حنایت برای ما دیگر رنگی ندارد و... تو از ساواکی ها هم خطرناکتری و...». و آخر اینکه: «دستمان برسد، دستگاهت را ملی می کنیم». 

که دیدیم حسابی آمپر چسباند. پاشنه ی دهانش را کشید و سگ بست به دهانش. مثل خر نشادری هوار می کشید که: «...مادر قحبه! می دهم اعدامت کنند. با درآمد یک روزم کُل زندگی ات را میخرم و...». 

و ما که در دلمان عروسی بود، که شامش را خورده ایم و حالا اینطوری ماله کشیده ایم روی اعصابش. اما زیاد نوشیده بود و بدمستی می کرد و رکیک، زیاد به زبان می آورد و این، جلوی خانم ها زننده بود. این بود که پرده آخر را هم اجرا کردیم. 

با همین دستمان. با همین دستمان که «نون والقلم» را نوشته بودیم، با همین دستمان که «غربزدگی» و «در خدمت و خیانت...» و «خسی در میقات» را نوشته بودیم، با همین دستمان، جام شراب را بلند کردیم و محتویاتش را پاشیدیم توی صورت طرف و از خانه اش زدیم بیرون. 

--------------------------------------------------------------------- 

توضیحات: متن فوق، یک بازنویسی ناشیانه بود، از فصلی از «یک چاه و دو چاله» ی جلال.  

  

ج b ی getdivbutton class=