X
تبلیغات
رایتل

دقیقه

میان آنچه خدا آفریده است از هیچ دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشاده ست

یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 11:52 ق.ظ

به شهر ما، میا

 روز عرفه در پیش است. سرآغاز حرکت تاریخی اباعبدالله به سمت کربلا. مختارنامه هم که حسابی پرده برداری می کند از جریانات زمانه. نوشته ایست به همین بهانه ها. شاید (یعنی تلاش شده است) تفاوت دو فرهنگ را نشان دهد. هر دو روییده در خاک اسلام. گرچه در آب و هوایی متفاوت. فرهنگ هایی که نمی توان گفت امروز دیگر، نفس نمی کشند. 

--------------------------------------- 

حسین به کوفه میا. اینجا کسی زیر علم شما سینه نخواهد زد. کسی برایتان جایی باز نمی کند. اینجا کسی تره ای هم برایت خرد نمی کند. دیگر دوره ات به سر آمده. 

به کوفه میا و اگر می آیی، امید بیعت نداشته باش. نواده پیامبری؟ سید جوانان اهل بهشتی؟ فرزند فاطمه ای؟ باش. در منطق ما کوفیان اینها دلیل نمی شود برای بیعت با تو. ما اینجا حاضریم پشت سرت نماز بخوانیم. حاضریم مسائل شرعی مان را از تو بپرسیم. رساله ات را دست به دست بچرخانیم. ابهامات غامض فلسفی مان را در پیشگاهت مطرح کنیم. حتی خاک پایت را تبرک می بریم برای شفای بیمارانمان. اما شرمنده. با تو بیعت نمی کنیم. 

آخر ما یاد گرفته ایم، نمی بایست زلف حکومت را به زلف دیانت گره بزنیم. عقلای قوم حالیمان کرده اند تفاوت امر اخروی و امر دنیوی را. «امر قدسی» و «امر عرفی» را. السابقون السابقون متدین شیرفهممان کرده اند که «حکومت میراث پیامبر نیست. پیامبر حکومت نکرد، رسالت کرد. بین این دو فاصله از زمین تا آسمان است». و حالا مسئله برای همه مان حل شده است. تو اگر رضایت بدهی، همه راضی اند که نمازمان را با تو بخوانیم و آشمان را با ابن زیاد بخوریم. آخر تو مرد نمازی. تو را چه به دارالحکومه؟ مگر نمی دانی در دارالحکومه های ما جهت قبله معلوم نیست؟ 

چرا گوش نمی کنی نصیحت عبدالله بن عمر را؟ «شما فرزند پیامبری. خداوند پیامبر را بین دنیا و آخرت مخیر کرد و او آخرت را انتخاب کرد. شما نیز رها کنید دنیا را و آخرتتان را آباد کنید. شما خطا نمی کنید. یزید فاسد است. اما حیف است این چهره نورانی و زیبای شما که با ضربات شمشیر متلاشی شود».

و تو چه مغضوبانه پاسخش را دادی. «اف لهذا الکلام ابدا. مگر سر یحیی بن زکریا را نزد فاسقان نبردند؟». اقلکن «ابدا»یش را نمی گذاشتی تنگش و مفری برای فرزندانمان می گذاشتی.

حسین به کوفه میا و اگر می آیی، امید بیعت از ما نداشته باش. اینجا فرودگاه مناسبی برای تو نیست. اصلش مسئله فقط این چیزها نیست. فکر کن آمدی و فکر کن با تو بیعت کردیم؟ سپاه شام را چه کنیم؟ آخر می دانی؟ می گویند گزینه حمله نظامی همچنان روی میز شامیان است و چشم به تصمیم ما دارند. خودت خوب می دانی و ما نیز می دانیم که جنگ با شامیان، تازه، اولین دردسر بیعت با توست.

جنگ با شامیان که می گویند: «گردنهاشان گردن گاو است. ران هاشان کمر یابو. بازوانشان بازوان الاغ و چشم ها وغ زده کانه چشم دیو... هودج هزار شتر را از کوزه بار کرده اند. هر کوزه پر از کژدم ارباز. با منجنیق به خانه هایمان می اندازندشان».

- «وای خدایا... ما را از شر دجال شامی حفظ کن».

و ما نیز اینجا، حوصله و رمقی برای جنگ نداریم. شمشیرهامان را فروخته ایم به ابن زیاد. به بهای طلا. سرهامان به راه است. دلهامان به جاست. تسلیم واقعیتیم و سر از باد آرمانها خالی کرده ایم. آوازخوانانمان حالا، «تفنگت را زمین بگذار» می خوانند. خود نیز، حرفهای شور انگیز و شرآفرین دهه های پیشین را دیرگاهیست تف کرده ایم و حالا، غزل غزل شعر عاشقانه بلغور می کنیم. اساسا «حق همین است که ارباب دهل می گویند». جنگ حق و باطل یعنی چه؟ چه کسی می تواند بگوید من حقم و دیگری باطل؟ اصلش جنگ تا کی؟ اینهمه در زمان پدرت کشتیم و کشته شدیم، حاصلش چه بود؟ پس کِی قرار است ما مردم روی ثبات را ببینیم؟ بگذار «دهه ی ما دهه ی ثبات باشد».

حسین به کوفه میا و اگر می آیی، قبلش، خودت مشکلت را با شامیان حل کن. به شمشیر ما امیدی نیست. ما تیغ هامان را به تغاری فروخته ایم. هریک آخوری آباد کرده ایم. پشیمان هم نیستیم. نان مظلمه به دهانمان مزه کرده است. اینجا همه گدای رفاهیم. خرابِ مصرف. مغلوب پایین تنه هامان. اینجا دیگر کسی حاضر نیست اسماعیلی به قربانگاه ببرد. داستان ابراهیم و اسماعیل افسانه بود. ما امروز با واقعیت ها زندگی می کنیم. گندممان را می کاریم و بادمجان مان را دور قاب حکومتی ها می چینیم. هر که در است، ما دالانشیم و هرکه خر است ما پالانش. در ضمن نماز و روزه مان را هم داریم. حجمان را نیز می رویم. قربه الی الله. ثواب حجامت هم که کمتر از شهادت نیست. تو نیز ایمان بیاور به این اسلام ما. «اسلام رفاه و تجمل». «اسلام سازش». «اسلام مرفهین بی درد». چطور است؟ پشتیبانی شامیان را نیز خواهی داشت. ایمان بیاور. سرکشی مکن. با مقتضیات زمانه مپیچ.

ایمان نمی آوری، به کوفه میا. اینجا کسی در جنگی که برد و باختش معلوم نیست، شرکت نمی کند. برای ما حسابگران، جنگها سرانجامشان یا شکست است و یا پیروزی. رفتند آنها که همواره پیروزند. «چه بکشند و چه کشته شوند». آنها اهل یقین بودند و روزگار ما زمانه ی شک است. زمانه ی جولان ظواهر. عصری که بصیرت ها در بصرها خلاصه می شود. ما مردم نگاهمان فقط به رنگ هاست. تو را نیز به رنگت می شناسیم. و با این مایه اندوخته از بصیرت، عجیب نیست اگر فریب عبای سبز ابن زیاد را بخوریم.

حسین به کوفه میا. می کشیمت. بر جنازه ات می تازیم. سرت را بر نیزه می کنیم. اهل حرمت را به اسیری می بریم و آنگاه ...

آنگاه خودمان، هرساله، برایت مجلس می گیریم. حسینیه می سازیم. بر سر و سینه می زنیم. گریه می کنیم. آش نذری می خوریم و بر مزارت دخیل می بندیم. قربه الی الله.

به دلایل سیاسی می کشیمت. به دلایل مذهبی، مرده ات را تکریم می کنیم. این یکی چطور است؟

پس همان بهتر است که حجت را تمام کنی حسین. شتری فربه را قربانی کن و حاجی شدنت را جشن بگیر. یعنی چه که ایستاده ای بر این صخره، در غروب این روز عرفه و دعا می خوانی و اشک می ریزی؟ شوریده سری ات را بگردم آقا. شما با این سن و سال، پس از یک عمر تقوا و مجاهدت، با آن مژده ها که جدت به بهشتت داده است، حالا می بایست خاطرت از کل این جمعیت حجاج جمعتر و خیالت آسوده تر باشد. معنای این بیتابی ها چیست؟ این چه عهدی ست با خداوند که جز در حوالی شهر ما، کوفه، آن را به سر نمی توان برد؟ مگر طواف بیت الله الحرام و ادای حج واجب، سنت نبوی نیست؟ شما را چه می شود؟ چرا عزم شهر ما کرده اید؟ به خدا اینجا، جز «درندگان بیابان» کسی در انتظار شما نیست.     

 

ج b ی getdivbutton class=